‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای ایران. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینمای ایران. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۷ مهر ۹, دوشنبه

مرقّع‌کاری بازیگوشانه: تحلیل فصلی از لیلا ساختۀ داریوش مهرجویی



لیلا تصویر زمانه‌ای است که زشتی‌ها و زیبایی‌هاش، هردو، رو به ناپدیدی گذارده‌اند. نه شله‌زردپزان دیگر آیینی چنان جمعی و زیباست، ‌نه ظروف «یکبارمصرفِ» امروز کاسه‌های چینی و سفالین آن روزهایند، و نه خانه‌ها دیگر آن ویلایی‌های حیاط‌دارِ بزرگند؛ اُپل کورسا که سواریِ قشری از طبقه‌ و سلیقه‌ای بیش‌وکم مشخص بود این روزها دیگر در خیابان‌های شهر نمی‌رانَد، بچه‌دار شدن یا نشدن و تداوم نسل هم دیگر این روزها اهمیت و اعتبار آن روزهایش را ندارد؛ هویت‌ها هنوز مرزی‌اند اما مرزها خودْ جابجا شده‌اند. رنگ و نورِ جاندار این نسخۀ ترمیم‌شده کم‌رنگ شدنِ اینها همه را بیش از پیش به رخ می‌کشد.
٭
در این سالیان، اگر دربارۀ لیلا نوشته‌اند، اغلب آن را از منظر وجوه مضمونی بَررسیده‌اند و یا مثلاً ستایشی از بازی لیلا حاتمی شده (و کمتر تحلیلی از آن)، اگر هم پای وجوه فیلمیک اثر به بحث باز شده، آماجِ آن «محو تصویر»های رنگین فیلم بوده ــ یادآور فریادها و نجواهای اینگمار برگمن. سعی من در متن کوتاه و موردی __ و نه جامعِ __ پیشِ رو آشکار ساختن فرآیند معناسازی در لیلا، از خلال تمهیدات سینمایی آن است.
در سطوری که از پی می‌آید تلاش می‌کنم تا از دل تحلیل فصلی نسبتاً پیچیده از فیلم لیلا، که نمایندۀ استراتژی دوربین فیلمساز در کلیّت فیلم نیز هست (و ویدیوی آن در پایین این پست ضمیمه شده)، تارها و پودهای تداوم و گسست را در پرداخت داریوش مهرجویی نمایان کنم و در حدّ وسع و توانم راهی به «مرقّع‌کاری بازیگوشانۀ»[1] او بگشایم، که سفره‌ای از عناصر نامتجانس را همنشین یکدیگر می‌سازد و از دل آنها آن رنگ و طعمی را برمی‌آوَرَد که راز مانایی لیلا است. در این فصل از فیلم، که در ادامه به‌تفصیل از آن بحث می‌شود، فیلم بازی سینمایی جالب توجهی با مقولۀ «خواستگاری» دارد. بحث خواستگاری، به واسطۀ خواستگاری رفتن‌های رضا جهت تجدید فراش، جزء مایه‌های اصلی طرح داستانی فیلم است، و البته مایه‌ای آشنا در فرهنگ عمومی ایرانی که از فیلم‌ها و سریال‌های سال‌های دور تا به امروز امتداد داشته است. مهرجویی هیچکدام از خواستگاری‌‌های رضا را به مان «نشان» نمی‌دهد، فقط آنها را __ در گفتار خود رضا برای لیلا __ برایمان «تعریف» می‌کند. در فصل مورد بحث در این متن، مهرجویی مایۀ خواستگاری را در سطوح دیگری از فیلمش (هم به لحاظ معنایی و هم به لحاظ داستانی) گسترش می‌دهد و آن را چونان تمهیدی سینمایی،‌ جهت معناسازی در اثر، به کار می‌گیرد. کار مهرجویی را __ با توسل به داریوش شایگان __ از آن جهت مرقّع‌کاری بازیگوشانه نامیده‌ام که توانسته بساط کهنه و نو، و عناصری ناهمگون از سنت‌های مختلف را، در یک افق جدید همنشین یکدیگر سازد. از یکسو با فضایی سنتی مواجهیم که درگیر مضامینی سنتی چون خواستگاری است، از سوی دیگر با خانواده‌ای که روابطشان آنقدرها هم سنتی نمی‌نماید؛ هم پیانو داریم و هم سه‌تار، هم پوششی از جنس چادر رنگی قدیم هست و هم پوشش‌های جدید؛ هم با فضای جمعی قدیم مواجهیم و هم با روابط جدید. اینها هیچکدام تماماً در یک کلّ جدیدتر حل‌ و رفع نمی‌شوند، بلکه یک همنشینی مرقّع‌گونه بازیگوش __ و البته غیر ایدئولوژیک __ دارند. این همنشینی به واسطۀ استراتژی دوربین فیلم __ البتۀ در آن لوکیشن‌های بخصوص، در «خانه‌»های فیلم __ و بازی تداوم و گسست فیلمساز در میزانسن‌ها و برش‌ها حاصل می‌شود، که کوشیده‌ام تا در ادامۀ متن آن را برجسته کنم.
٭
لیلا (لیلا حاتمی) و رضا (علی مصفا)، پس از یکی دیگر از خواستگاری رفتن‌های رضا برای گرفتن زن دوم، شب به خانۀ مادر لیلا می‌روند. لیلا در اتاق‌خواب، که پیانویی بغل دیوار آن قرار دارد، روی تختخوابی با ستون‌ها و پرده‌های توری که آن را از صِرف محل خوابیدن متمایز می‌سازد، برای خواهر کوچکش نازگل (پریسا زارعی) دردِ دل می‌کند. با ورود دایی (محمدرضا شریفی‌نیا) به اتاق، تداوم بحث آنها گسسته می‌شود. دوربین حرکت دایی را دنبال می‌کند و او در این حین با «عشق و عاشقی» و خواستگارهای نازگل شوخی می‌کند. با رفتن دایی، نازگل هم از اتاق خارج می‌شود و دوربین او را دنبال می‌کند، سپس به بیرون از اتاق برش می‌خورد. نازگل در راهرو از قاب دوربین خارج می‌شود و لیلا با بیرون آمدن از اتاق به آن وارد می‌شود. مادر لیلا (توران مهرزاد) هم، با چادر سفید بر شانه افتاده، از سمت مقابل وارد قاب می‌شود و هردو در حال گام برداشتن در راهرو باهم حرف می‌زنند. مادر همانطور که جویای احوال دیگران است از لیلا می‌پرسد برای خواهر کوچک رضا خواستگار نیامده؟ و مایۀ خواستگاری همچنان تداوم می‌یابد. لیلا وارد هالِ خانه می‌شود و رشتۀ بحث با مادر می‌گسلد. لیلا تکیه به دیوار در قاب تنها می‌ماند.  تنهایی‌اش دمی نمی‌پاید و همسر برادرش (مریم مجد)، که حامله است، او را به نشستن در کنارش دعوت می‌کند. دو کودک قدونیم‌قدش در کنارش مشغول بازی‌اند و خودش در پاسخ به لیلا که دارد چه می‌بافد، می‌گوید: «مال این توله‌هاس، تو مهمونی‌ام باید بهشون سرویس بدی». بچه‌ها به سمتی می‌دوند و این گفتگو هم ناتمام می‌ماند. او به‌سختی بلند می‌شود تا به دنبالشان برود و ضمناً از شوهرش (پیمان پگاهی) که ناظرِ منفعل صحنه است، شِکوه می‌کند که «من باید برم؟ اَه!» (صحنه‌ای آشنا و همچنان پابرجا از انفعال اغلب پدران ایرانی،‌ حتی تا به امروز، که بیش‌وکم همه‌کار بچه‌های کوچک را به زنان وا می‌گذارند). با رفتن همسر برادر لیلا، او باز در قاب تنها می‌ماند.  لحظه‌ای پیش‌تر، ضمن گفتگو، در واقع نازایی لیلا با باروری همسر برادرش در تقابل قرار گرفته بود. صدای خارج از قاب دایی که در ادامۀ بحثی با دیگران دربارۀ ازدواج وارد هال می‌شود، باز گسستی در تنهایی لیلا ایجاد می‌کند. از دیالوگ کوتاه و غیر‌مستقیم دایی، «یکبار خر شدم، دیگر خر نمی‌شم»، متوجه می‌شویم که گویا او قبلاً ازدواج کرده و از همسرش جدا شده است. حالا با برش از لیلا، دوربین با دایی، و در معیتش رضا و برادرِ سه‌تار به دستِ لیلا (فرج بال‌افکن) همراه می‌شود و چشم‌انداز دیگری از هال خانه را به تصویر می‌کشد. مادر در عمق میدان نشسته، دایی در پیش‌زمینه و رضا در میان‌زمینه ایستاده‌اند. برادر لیلا مشغول نواختن از مقابل دوربین عبور می‌کند و از قاب خارج می‌شود اما نغمۀ سه‌تارش همچنان روی تصویر به ‌گوش می‌رسد. دایی مشغول شوخی دربارۀ شرایط تجدید فراش خود است که نازگل از سمت دیگر قاب، شیرینی به دست (یکی دیگر از عناصر مراسم خواستگاری)، وارد می‌شود و به سوی دوربین پیش می‌آید. نازگل خطاب به دایی می‌گوید: «همچین زنی باید عقل گنجشکی داشته باشه که بیاد زن شما بشه». دوربین همراه با پیش آمدن نازگل عقب می‌کشد. دایی پشت سر او پیش می‌آید و پاسخ می‌دهد: «بهتر از عقل کلاغی شماس که نازگل خانوم! تو هم با اون نامزدت.» نوای سه‌تار روی تصویر حالا به آهنگ «امشب چه شبی است؟ شب مراد است امشب» بدل شده و حاضران با خنده دَم گرفته‌اند که «لالا لا لای...». مایۀ خواستگاری با تمام عناصر آشنایش تداوم یافته است. نازگل، آزرده از شوخی جمعی با او، روی از دوربین می‌گرداند و راه آمده را بازمی‌گردد. نازگل، چنانکه از مقاطع مختلف حضورش در فیلم پیداست، مثل لیلا نیست. او «عقل کلاغی» دارد، حرف می‌زند و اعتراض می‌کند، سکوت نمی‌کند. نازگل نسلی است که از پس نسل لیلا از راه رسیده است.
با رفتن نازگل دوربین باز پیش می‌آید و این‌بار به رضا می‌رسد که به بیرون از قاب، جایی که لیلا نشسته بود خیره شده. دوربین از رضا می‌گذرد، جمع نشسته را از نظر می‌گذراند و به لیلا می‌رسد که باز در تنهایی خود فرو رفته است. لیلا ناگهان متوجه نگاه خیرۀ رضا می‌شود و باز تنهایی‌اش گسسته می‌شود. او هال را ترک می‌کند و از همان راهرویی که آمده بود بازمی‌گردد. این «بازیِ» با خواستگاری و «عشق و عاشقی» در حقیقت جلوۀ دیگری از آن بازی‌ست که لیلا خود با رضا شروع کرده، هر بار او را __ مثل مادری __ می‌آراید و به خواستگاری می‌فرستد، و حالا این بازی از تحملش خارج شده. لیلا می‌داند که بازی خواستگاری همواره بازی نمی‌ماند. و رضا، مثل برادر لیلا که کار بچه‌ها را به همسرش وا گذارده بود، در انفعال تن به بازی می‌دهد تا این خودش نباشد که تمام‌قد از زیر سایۀ مادر بیرون بیاید و در برابرش بایستد، مادری که فاعلیتش تضاد آشکاری با انفعال پدر رضا دارد.
اما دیگر وجه جالب توجه در این فصل، ناممکن بودن تنهایی برای لیلاست؛ لَمَحات تنهایی او، همگی، با آمد و رفت دیگران گسسته می‌شود. اگرچه در خانۀ ‌مادری حسّ‌ زندگی و صمیمیت هست، اما این همواره صمیمیتی جمعی است که مجال چندانی برای فردیت و تنهایی باقی نمی‌گذارد. مرقّع‌کاری بازیگوشانه، با همۀ زیبایی‌هاش، از برخی گسست‌های فعال درونی رنج می‌برد. استراتژی دوربین مهرجویی/کلاری (مدیر فیلمبرداری)، که در این متن از آن به «مرقّع‌کاری بازیگوشانه» یاد کرده‌ایم، در غالب فصول لیلا عملکردی دارد نظیر آنچه در بالا ذکرش رفت: همراهی با یک شخصیت و تداوم یک مایۀ اصلیِ داستانی/مضمونی با او، ورود پرسوناژهای فرعی که به‌تناوب جای شخصیت اصلی را در قاب دوربین می‌گیرند و سپس جای خود را به دیگری می‌دهند، و در این میان حضور عناصر مختلف ناهمگونی که در این مرقّع/فیلم همنشین یکدیگر می‌شوند.
٭
در آنچه از نظر گذشت، خود را به بررسیِ تنها یک فصل از فیلم، آن هم در قالب تنگ نوشتار، محدود کرده بودم. سکانس‌های مختلفی از لیلا ظرفیت و قابلیت تحلیلی از این دست را دارند. شاید در بستری چندرسانه‌ای، و نه‌فقط متن و عکسی، بهتر بتوان به تحلیل فصول مختلف فیلم همت گماشت.





[1] «مرقّع‌کاری بازیگوشانه» و «هویت‌های مرزی»، هردو، تعابیری هستند که از متفکر معاصر، داریوش شایگان، وام گرفته‌ام. او در کتابش، افسون‌زدگی جدید: هویت چهل‌تکه و تفکر سیار (تهران: فرزان روز، 1380)، به‌تفصیل، از این دو اصطلاح بحث کرده است. 


۱۳۹۵ شهریور ۲۱, یکشنبه

ما نیز روزگاری: نگاهی به کتاب روزشمار سینمای ایران


مشخصات کتاب:
روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه
ـ تألیف عباس بهارلو
ـ تهران: مؤسسهٔ تألیف، ترجمه، و نشر آثار هنری «متن»
با همکاری فرهنگستان هنر جمهوری اسلامی ایران، زمستان ۱۳۸۹


روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه بنا به نوشتهٔ مؤلف در مقدمهٔ کتاب، «بخش وسیعی از اطلاعات و محفوظات مندرج در روزنامه‌ها، خاطرات، گزارش‌ها، اعلان‌ها، خبرها و سایر اسناد مکتوب سینمایی از تاریخ جمعه ۸ خرداد ۱۲۷۶ تا تاریخ یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۰۴ را شامل می‌شود.»[i] یعنی از روزی که «میرزا ابراهیم‌خان صحاف‌باشی تهرانی، هفده‌ماه پس از نخستین نمایش عمومی فیلم در پاریس، در تماشاخانهٔ پالاس لندن شاهد نمایش فیلم بود»،[ii] تا روزی که «مجلس مؤسسان سلطنت دایمی را به رضاخان پهلوی و اعقاب وی واگذار کرد».[iii] همانطور که پیش از این و در نوشتاری دیگر اشاره کرده‌ام،[iv] کارهایی از این دست را باید گردآوری اسنادی مهم از سینمای ایران دانست که می‌توانند ــ و می‌باید ــ مبنای پژوهش‌هایی نظری در تاریخ این سینما قرار بگیرند.
بیشترین حجم از محتوای روزشمار به اعلان‌ها اختصاص دارد. از اعلان نمایش فیلم تازه گرفته تا اعلان تأسیس سینماهای تازه‌ای که هر کدام دولت مستعجلند و عمرشان دیری نمی‌پاید. از روی این اعلان‌ها و با نظر به خاطرات شاید بتوان امروز مکان‌نگاری سینماهای آن دوران، و حتی شاید مسیر گردش و پیاده‌روی سینماروها را ترسیم کرد. نکتهٔ دیگر اینکه بیشتر این سینماها در منطقه‌ای محدود و مرفه‌نشین تأسیس می‌شده‌اند و اقشاری که بنا به خاطرات می‌دانیم به تماشای فیلم‌ها می‌رفته‌اند هم اغلب متعلق به طبقات متموّل جامه بوده‌اند، درست برعکسِ سیری که سینما و مخاطبانش در غرب طی کرده است. در غرب و بخصوص در آمریکا، سینما از ابتدا صنعتی بود در تماس با تودهٔ مردم و اتفاقاً این طبقات بالاتر اجتماعی بودند که تا سال‌ها آنرا سرگرمی‌ای مبتذل و دون شأن خود می‌شمردند. اعلان‌ها نشان می‌دهند که با آغاز جنگ اول جهانی، برنامهٔ نمایش فیلم سالن‌ها اغلب به مستندهایی از جنگ اختصاص پیدا می‌کند و سینما تبدیل به بی‌واسطه‌ترین رسانهٔ خبری آن دوران برای مردم می‌شود. اگرچه، سینمایی که واسطهٔ مواجههٔ مردم ما با جنگ اول بود، از مهم‌ترین رویداد دوران جدید ایران، یعنی نهضت مشروطیت، چیزی در خود ثبت نکرد.

پرگرام[v]
تماشاخانه الکتروبی اکراف کمپانی بومر و روسیخان
خیابان لاله‌زار
اسامی پرده‌ها

پروگرام از شب چهارشنبه هشتم الی چهار شب
۱. غرق شدن کشتی و محاکمه کردن در کمیسیون بحری از کاپیتان و مکانیک
۲. حکایت ترحیم کشیش
۳. مرافعه زن و شوهر برای قضا و قیمت دو نفر گرسنه
۴. عشق‌بازی در سالن نهارخوری راه‌آهن
۵. عاشق شدن ماهیگیری بدختر رئیس خود و بمراد رسیدنش
۶. بدمستی موزیکانچی‌ها و اذیت به همسایه
۷. بچه‌ بی‌تربیت
(مطبعه فاروس ـ طهران)

پس از اعلان‌ها، خاطرات دست بالا را می‌گیرند. از نخستین خاطرهٔ سینمای ایران یعنی مواجههٔ میرزا ابراهیم‌خان صحاف‌باشی با سینما، تا خاطرات ملیجک ثانی و کسانی چون محمدعلی جمالزاده. مشهورترینِ این خاطرات از آن مظفرالدّین شاه قاجارند که مندرج در سفرنامهٔ مبارکه است و احتمالاً  تا به حال بیش از هر خاطرات دیگری در سینمای ایران خوانده‌ شده‌ است. از مجموعهٔ خاطرات و اعلان‌ها می‌توان تا حدودی به محتوای برنامهٔ نمایش سالن‌ها و انواع فیلم‌هایی که برای مردم پخش می‌شده پی برد. همینطور می‌توان ردّی از کیفیت نخستین واکنش‌های ایرانیان به پدیدهٔ سینما را گرفت؛ از این منظر خاطرات محمدعلی جمالزداه واجد اهمیت بسیاری است. غلامعلی‌خان عزیزالسّلطان، ملیجک ثانی، از درباریانی است که علاقهٔ وافری به سینما رفتن داشته و بیشترین خاطرات از رفتن به سینماهایی مختلف و فیلم دیدن متعلق به اوست. خاطرات ملیجک ثانی از ویژگی‌ای برخوردار است که آنرا از یک جهت کاملاً معاصرِ تجربهٔ امروزین ما می‌سازد: همان در آنی تصمیم گرفتن برای رفتن و تماشا کردنِ فیلم با دوستان، به عبارتی همان آیین بی‌مرز سینما رفتن به عنوان یک سفر کوتاه شهری، فارغ از فیلم بخصوصی که بناست دیده شود. گذشته از این، اگر ساعات رونق سینماها را همان اوقاتی بگیریم که نبض زندگی شبانه در شهر می‌تپیده، می‌توان در بعضی خاطرات، ترسیم تابلوهایی از زندگی شبانهٔ شهری در تهران آن دوران را سراغ گرفت.

از خاطرات ملیجک ثانی، به تاریخ جمعه ۶ خرداد ۱۲۸۹:
... امروز مهمان حاجی امین‌الخاقان هستیم به باقالی پلو ــ بعد شب هم نماز مغرب و عشا را خوانده بعد رفتیم بیرون ــ پیاده رفتیم به تماشای الکترادی، پرده‌های خوب نشان دادند، ستاره دنباله‌دار هم خوب از بالاخانه‌های اردشیر پیدا بود.[vi] (روزنامهٔ خاطرات غلام‌علی‌خان عزیزالسّلطان، ج سوم، ص ۱۷۸۹.)

خاطرهٔ قهرمان میرزا عین‌السلطنه از خیابان لاله‌زار و سینماتوگراف روسی‌خان، به تاریخ جمعه ۱۸ شهریور ۱۲۸۸:
عصرها در خیابان لاله‌زار، هنگامه است زنها میان درشکه متصل از پائین خیابان بالا و از بالا پائین می‌آیند.  این ... [در متن کتاب هم سه‌نقطه آمده] هم زلفها را فر کرده با کلاههای کوچک و براق و کراواتهای اعلای سرخ متصل در حرکت. بالاخانه‌های مطبعه فاروس که روسی‌خان «سینه‌ماتو گراف» دایر کرده از عصر باز، بستنی و آبمیوه و آبجو می‌دهند. تا دو ساعت از شب رفته.[vii] (روزنامه‌ خاطرات عین‌السّلطنه، ج چهارم، ص ۲۸۰۱.)

علاوه بر دو دستهٔ بالا که میزان قابل توجهی از مطالب روزشمار را تشکیل می‌دهند، مواردی معدود از مقاله و گزارش‌نویسی دربارهٔ خودِ سینما هم در مطبوعات آن دوران به چشم می‌خورد. این موارد را می‌باید نخستین نمونه‌های نوشتن دربارهٔ سینما در ایران دانست. و جالب است که در دو مورد از این موارد بر اهمیت آموزشیِ سینما و لزوم بکارگیری آن در آموزش‌وپرورش تأکید شده است. دو مورد هم به سازوکار سینماتوگراف می‌پردازند، یکی سازوبرگِ یک دوربین، نحوهٔ ثبت تصویر بر فیلم، و بعد نمایش آن بر پرده را به شکلی عملی و موشکافانه توضیح می‌دهد، و دیگری، که شاید مهم‌ترین نوشته در میان این چند مورد باشد، با عنوان «سینماتوگراف یا عکس متحرک،» به قلم شخصی بنام ابوالقاسم به وجه نظریِ سینماتوگراف و دلیل ایجاد توهم حرکت برای انسان می‌پردازد. این مقاله که امروز همچنان خواندنی‌ست و پرداخت جذابی هم دارد، از مثالی بسیار ساده و همه‌فهم، و در عین حال جالب و مناسب، برای توضیح سازوکار سینماتوگراف بهره می‌گیرد:

... وقتی [...] آتشگردان را برای سرخ کردن آتش میگردانند ملتفت شده‌اید که سنگ یا آتشگردان یک دایره تشکیل میدهد بعبارت اخری چشم آتشگردان را در آن واحد در تمام نقاط یک دایره موهومی میبیند همه میدانیم که این امر محال است و یک چیز نمیتواند در آن واحد نقاط مختلفه را اشغال نماید پس اینکار علتی دارد و این همان علت است که علمای فرنگ را باختراع آلات عجیب و غریب و مخصوصاً سینماتوگراف یا عکس متحرک دلالت نموده است.[viii] (تبریز، سال اول، شمارهٔ ۳۴، ۲۳ ربیع‌الاول ۱۳۲۹ ق، ص ۴.)

نویسنده در ادامه به توضیح دلیل ایجاد این توهم، نحوهٔ بهره‌گیری سینما از این امر، و دست آخر بازتاباندن تصور متحرک بر پرده‌ می‌پردازد. مقاله با این جمله پایان می‌گیرد:

اما درخصوص منافع سینماتوگراف همینقدر می‌گوئیم مهمترین درس اخلاق آن است که اخلاق حسنه یا قبیحه انسان را در مقابل چشمش مجسم نماید. (همان.)

شگفت آنکه این مقالهٔ متقدمِ روشنگر در باب سینما (سینمایی که از مهم‌ترین مظاهر تجدّد می‌باشد) در نشریه‌ای به چاپ رسیده که نام تبریز را بر خود دارد، یعنی همان شهری که مأمن و مبدأ بیداری و بعد تجددخواهی ایرانی شد.




دو متن تراژیک و مهم در روزشمار درج شده‌اند که در دسته‌بندیْ ذیل اعلان‌ها قرار می‌گیرند، اما جا دارد که در این نوشتار به صورت مجزا هم مورد بحث قرار گیرند: اعلان حراج صحاف‌باشی و اعلان وصیتنامهٔ عکاس‌باشی دو سند از دو چهرهٔ مهم تاریخ این سینما هستند که وجدان نگونبخت سینمای ایران را تا به امروز با خود حمل کرده‌اند. این دو متن هم بیانگر آن تعارضاتی‌اند که سینمای ایران از آغاز تا به امروز با آنها دست‌به‌گریبان بوده و هم سرنوشت مقدّر بسیاری از آنها را که خواستند در این سینما «کار»ی بکنند می‌نمایانند. میرزا ابراهیم‌خان صحاف‌باشی متن اعلان حراج اموالش به تاریخ ۴ مهر ۱۲۸۷ را چنین آغاز می‌کند:

با کمال تأسف ترک دیار و برادران دیار را نموده میخواهم بشهر بروم از یمن و اقبال بی‌زوال همشهریها ناچار بفروش کارخانه‌ ورشوکاری و اساس تماشاخانه و متعلقات آنها شدم. لهذا هرگاه دومی پیدا شود و این کارخانه را دایر بدارد امید است بذریرا که در این سه سال افشانده‌ام حاصلش ویرا نصیب شود و مردم هم کم‌کم ملتفت شوند.[ix]

و در وصیتنامهٔ میرزا ابراهیم‌خان عکاس‌باشی منتشرشده به تاریخ ۲۳ فروردین ۱۲۹۸ آمده است:

تمام مصائب و بدبختیهای عمومی و فردی اهالی ایران از جهالت است [...] من در دوره زندگانی جمیع سعی و همّ خویش را مصروف ترویج علم و بخصوص توسعه مطبوعات قرار دادم و متأسفانه خرابی اداره دولت و عدم مراعات وزارت معارف  حقوق و حدود زحمتکشان را باعث شد که خسارت بسیار برده و موفق باخذ نتیجه از مقاصد عالیه خود نشدم...[x]

فصلی تحت عنوان «واکاوی اسناد، خاطرات و آگهی‌ها» در کتاب وجود دارد که مؤلف در آن به مجموعهٔ محتویات کتاب نظمی روایی می‌بخشد. این روایت بر اساس اسناد موجود در کتاب و برخی منابع متأخرتر روایتی از تاریخ سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه را ترسیم می‌کند و ‌راهنمای مناسبی برای خواننده، در مواجهه با محتویات کتاب، محسوب می‌شود. علاوه بر این، فهرست تفصیلی اسناد، نمایه و تاریخ‌نویسیِ تطبیقی قمری/خورشیدی/میلادی برای تک‌تک اسناد مندرج به استفادهٔ بهتر از کتاب کمک می‌کنند. علاوه بر این نمونه‌هایی از تصاویر دورهٔ قاجار، شخصیت‌های مطرح سینمایی، سالن‌های سینما و اعلان‌های آن دوران به کتاب پیوست شده‌اند.

محمد تهامی‌نژاد در کتاب کوچک اما پراهمیّت سینمای ایران[xi] به‌درستی میان آغاز تاریخ سینمای ایران و «تأسیس» سینمای ایران تفاوت می‌گذارد. تهامی‌نژاد توضیح می‌دهد که اگرچه با ابتیاع ادوات سینماتوگراف در سفر فرنگِ مظفر‌الدّین‌شاه قاجار تاریخ سینمای ایران آغاز می‌شود، اما این سینما تا سال ۱۳۲۷، تاریخ نمایش فیلم طوفان زندگی (علی دریابیگی)، تأسیس نمی‌شود.[xii] در این فاصله هر گاه هم که فیلمی ساخته شده، فیلمسازی تبدیل به یک روند ادامه‌دار نشده و ما تنها شاهد میان‌پرده‌هایی از کسانی چون آوانِس اوگانیانس (اوهانیان) و عبدالحسین سپنتا هستیم. مجموعهٔ اسناد گرد آمده در روزشمار را می‌بایست از همین منظر نگریست؛ درحقیقت این روزشمارِ تأسیس نشدن سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه است. و اگر آنطور که برخی گفته‌‌اند، «سینما نمایش ۲۴بارهٔ حقیقت در یک ثانیه است»،[xiii] این روزشمار نمایش هرروزه و مکرّر عدم تأسیس این حقیقت در ایران است.

این متن قبلاً در فصلنامهٔ فیلمخانه (شمارهٔ ۶، پاییز ۹۲) منتشر شده است.



[i] عباس بهارلو، روزشمار،  ۱۹.
[ii] همان.
[iii] همان.
[iv] امیر خضرایی‌منش، «فقر زیبایی بصری،» فیلمخانه، شمارهٔ ۴ و ۵ (بهار و تابستان ۱۳۹۲)، صص ۱۴۷-۱۴۲.
[v] بهارلو، ۸۶.
[vi] پیشین، ۹۳.
[vii] پیشین، ۸۵.
[viii] پیشین، ۹۸.
[ix] پیشین، ۸۲.
[x] پیشین، ۱۲۹.
[xi] محمد تهامی‌نژاد، سینمای ایران [از ایران چه می‌دانم؟ / ۱۲] (تهران: دفتر پژوهش‌های فرهنگی، 1380).
[xii] پیشین، صص ۳۷ – ۱۱.
[xiii] "La photographie, c'est la vérité, et le cinéma, c'est vingt-quatre fois la vérité par seconde" _ Jean-Luc Godard, Le Petit Soldat (film) (direction and screenplay, 1960).

۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

به رویم پنجره‌ات را باز بگذار: دیداری کوتاه با در دنیای تو ساعت چند است؟



گیله‌گل (لیلا حاتمی) و علی یاقوتی (پیام یزدانی) در آرایشگاه موروثیِ علی نشسته‌اند، آرایشگاهی که هم کهنه است و حال قدیم دارد،‌ هم نو است و هنوز روکش پلاستیکی صندلی‌هاش باقی است، شاید بیشتر در اثر مراقبت و نظافت شخصیِ علی. نه گلی و نه فاطی، نه حتی یک گالری، سلمانی! هرچه گیله‌گل علی را به نام کوچک صدا می‌کند، علی او را «خانم ابتهاج» خطاب می‌کند. انگاری بر یکی در دوری‌اش زمان نگذشته و بر دیگری در بودنش خیلی چیزها گذشته. ما به پایان دیدار نمی‌رسیم، یا به دانستن اینکه چه مقدار طول می‌کشد و بر آنها چه می‌گذرد. این حلقه‌ای است در زنجیرهٔ دیدارهایی که فیلم را شکل بخشیده‌اند، و شاید یکی از پیچیده‌ترینِ آنها.
در دنیای تو ساعت چند است؟ چشم‌اندازی است از دیدار جهان‌هایی که ساعت‌هاشان باهم کوک نیست، که دچار ناهمزمانی‌اند. این چشم‌انداز برای ما از فرودگاه آغاز می‌شود. گلی از پاریس به تهران آمده و حالا عازم رشت است. سفری از آینده به دل گذشته، مسیری که در آن زمان‌ها هرچه بیشتر ناهمزمان می‌شوند. به نظر می‌رسد این نوشته هم سرنوشتی مشابه و ناهمزمان دارد، دیداری دیروقت و ناهمزمان است و زمانی منتشر می‌شود که بیشتر حرف‌ها دربارهٔ فیلم صفی یزدانیان گفته و در نشریات گوناگون مکتوب شده. گلی همچنان در راه رشت است، و بیشتر راه را خوابیده. درحالیکه لابلای خواب او چشم‌اندازهایی از رشت را می‌بینیم که دارد بیدار می‌شود.
گلیِ خواب و بیدار، در دیدار اول فرهاد (علی مصفّا) را به جا نمی‌آورد. آقای مهربان هم در دیدار اول ظاهراً گلی، دختر عنایت‌الله خان، را به جا نمی‌آورد. بعد هم که شاید به جا می‌آورد فکر می‌کند گلی پسرِ‌ نداشته‌اش را بدبخت کرده! آقای مهربان جدّاً آلزایمر دارد؟ در یک دیدار گذرای بعدی، در خیابانِ شبِ رشت، او برای گلی کلاه از سر برمی‌دارد. شاید آلزایمر دارد، شاید نه. هرچه هست، او هم به زمان‌پریشی مبتلاست. و این سلسله را آخر نیست: مردِ ترازویی، صاحب آش‌فروشی و... اینجا شهری است که مردمش هنوز به هم سلام می‌کنند، برای هم کلاه از سر برمی‌دارند. اتفاقاً یکبار هم آقای مهربان می‌آید دم خانه به دیدار عنایت‌الله خان، اینسوی در هم عنایت‌الله خانی از زمان دیگر ایستاده.
فرهاد به دیدار حوّا خانم (زری خوشکام)، مادر گلی، می‌رود، چندین و چند بار. و این دیدارها اگرچه با زمان بازگشت گلی ناهمزمانند، بنا به منطق تدوین فیلم «گذشته» نیستند. دیدارهای فرهاد و حوّا خانم کنار به کنارِ دیدارهای گلی ایستاده‌اند. فرهاد و حوّا خانم با گشتن لابلای چیز‌ومیزها، این چیزهایی که مثل کپسول‌های زمان و خاطره می‌مانند، دنبال گلی‌ای می‌گردند که حالا در جهان و زمان دیگری به سر می‌برد. اگرچه فرهاد پنیر فرانسوی درست می‌کند تا حوّا خانم در صبحانهٔ دیروقتش با زمان صبحانهٔ گلی همزمان شود، اما بیشتر جستجوها از اساسْ ناهمزمان و در گذشته‌اند. آنها به تماشای فیلم‌های خانوادگی گذشته می‌نشینند ــ به دیدار فیلم‌ها می‌روند؟ ــ و در یکی از آن فیلم‌ها سروکلهٔ «آمبولانس»، همان شورلت ایمپالای قدیمی، پیدا می‌شود. و گلی در جای دیگر، در یک گاراژ و زیر باران، با «آمبولانس» دیدار می‌کند. خانه و مادر برای فرهاد زمان حال است، اما برای گلی زمانِ گذشته. او باید لباس‌های پدر را بپوشد و در خانه و حیاط بگردد تا زمان گذشته شود و گلی بتواند به آن جهان برگردد.
اما این شهر، رشت، گویی به شکلی ناسازگون از زمان‌پریشی در امان مانده و پیوسته است. دست‌کم در جهانِ در دنیای تو ساعت چند است؟ پیوسته است. شهر پیوسته است ولی آدم‌هاش لزوماً نه! فرهاد قاب‌ساز است. با قاب ساختن به دورِ خاطرات آدم‌ها انگار آنها را از هجوم زمان در امان می‌دارد. یک قاب، یک تابلوِ نقاشی، هدیه برای گلی. «مری کاسات در لوور»، کار ادگار دگا. مری اهل آمریکا بود. در کودکی چند وقتی به پاریس آمده بود و برگشته بود. و در جوانی دوباره به دیدار پاریس آمده بود. مری و ادگار شدند دوستان همیشگی، دوستان قدیمی. تاریخ آنقدری دقیق به ما نمی‌گوید که دوستیشان از چه جنس بود، اما عمیق و طولانی بود. در آن تابلو مری به دیدار لوور رفته، ادگار او را کشیده. حتی یکی و یک نسخه هم نکشیده، چندین و چند نسخه کشیده، انگار بخواهد آن دیدار را مدامْ مکرّر کند. در پاریسِ آن زمان چه دیدارها اتفاق می‌افتاد!
آقای نجدی خاطره‌اش را داده فرهاد قاب کرده، و با آن به دیدار گلی رفته. آقای نجدی و گلی سوار «آمبولانس» در شهر می‌گردند. باید آنقدر بگردند تا آقای نجدی بتواند خاطرهٔ یک دیدار را برای گلی بگوید. کسی هم بوده و از انعکاس آن دیدار عکسی گرفته. پایان سفر گلی و آقای نجدی در کارخانه‌ٔ چای آقای نجدی است، با ردیفِ پنجره‌های قدی که یک به یک باز می‌شوند تا گلی را کمی از زمان‌پریشی‌اش نجات دهند، تا گذشتهٔ خاطره‌شده‌اش در این شهر را کمی بیشتر به امروزِ آن وصل کنند.
یک دوست رفته و در یک جای دور خودش را کشته. غربتش در همین است که دیگر حتی امکانِ بالقوهٔ دیدارش هم نیست. دوستِ نزدیک فرهاد بوده. حالا نه او هست، ‌نه حوّا خانم، نه بابوشکا؛ گلی هم که تا همین چند وقت پیش نبود. فرهاد نگهبانِ یاد است، ‌تذکری از جهان گمشدهٔ رو به فراموشی، از روزهایی که کلاس‌های درسِ بچه‌ها می‌توانست زیباتر از امروز باشد. سفر گلی به دل جهان گذشته، بی ‌یاری فرهاد در همان گذشته می‌مانْد. بلندای همّتِ یک نگهبان یاد آنجاست که باید ساعت‌های جهان‌های ناهمزمان را با هم میزان کند. و برای این کار، گاه حتی باید جهان را وارونه کرد و روی سر ایستاد.
***


در سالن سینما، در تاریکی، کنار به کنار می‌نشینیم به تماشای فیلم‌ها. البته که قبل و بعدش احوال‌پرسی و خوش‌وبشی هست، ولی ما، اینجا، چقدر می‌توانیم برویم سینما، برای فیلم‌هایی که دیدار می‌آورند، حتی بی‌نیاز به سر چرخاندن و نگاه کردنِ به بغل‌دستی. فیلم‌های دونفره کجاست؟ فیلم‌های نگهبانِ یاد؟ با در دنیای تو ساعت چند است؟ می‌توان به دنیای «تو» فکر کرد، آن وقت شاید ساعت‌هایمان با هم کوک شد.

این متن قبلاً در سیزدهمین شمارهٔ فصلنامهٔ فیلمخانه (تابستان ۹۴) منتشر شده است.

۱۳۹۳ آبان ۴, یکشنبه

فقر زیباییِ بصری: نگاهی به کتاب «صد سال اعلان و پوستر فیلم در ایران»


مشخصات کتاب:
صدسال اعلان و پوستر فیلم در ایران [با عنوان شناسنامه‌ایِ یک قرن پوسترهای سینمایی]
مسعود مهرابی
چاپ و نشر نظر، تهران، ۱۳۸۹

ثبت و ضبط، و نگارش وجوه مختلف تاریخ سینمای ایران ــ آنطور که واقعاً بوده و شده ــ همچنان خیلی بیشتر دغدغه و مشغولیتِ چند آدم خاص است تا روندی نهادینه. در حقیقت لزوم ثبت این تاریخ یا هر تاریخ دیگری، فارغ از ارزشگذاریِ محتوای آن، هنوز برای بسیاری به اثبات نرسیده. و چون اهمیتِ اصل مطلب همچنان زیر سؤال است، پژوهش‌های ذیل آن به طریق اولیٰ چندان محلی از اعراب ندارند، بخصوص که لزومِ این دومی (یعنی پژوهش) هم، آنطور که باید برای ما ثابت نشده و اگر هم کسی به‌حرفْ از پژوهش می‌گوید، به‌عملْ تمایلی برای هزینه کردنِ مادی و معنوی در این زمینه ندارد. نتیجه آنکه باز هم مثل همیشه سراغی از نهادها و روندهای نهادینه نمی‌توان گرفت، بلکه باید پی‌جویِ آن نام‌های منفردی شد که از خلال سال‌ها، بنا به هر دلیل یا انگیزهٔ شخصی، گوشه‌هایی از تاریخ سینمای ایران را ثبت کرده‌اند و دست به پژوهش‌هایی دربارهٔ برخی ابعادِ آن زده‌اند. به این ترتیب، سخن گفتن از این نام‌ها و از بودنشان، همزمان و ناگزیر، اعلامِ عدم وجود روندهای اساسی در سینمای ایران است. با خوش‌آمد و بدآمدِ ما تغییری در داشته‌های واقعیمان حاصل نمی‌شود و با بهانه آوردنِ اینکه «اگر روزی بخواهند تاریخ سینمای ایران را تدوین کنند، ذکر آثار آن باعث تأسف خواهد بود،»[i] نمی‌توان از زیرِ بار تاریخ شانه خالی کرد. نیازی به اختراع راه‌حل‌های عجیب‌وغریب هم نیست؛ تجربه‌های دیگران پیشِ چشم ماست و امروز بیش از هر زمان دیگری در دسترس. باید نگاه کرد و خواند و آموخت که آنها چطور در تاریخ سینمایشان نظر کرده‌اند، چطور آنرا کاویده‌اند و باز می‌کاوند، و چطور تلاش می‌کنند تا با بهره‌گیری از روش‌شناسی‌ها و آن نظمِ عقلانی که حاصل علوم انسانیِ جدید است، تاریخ سینمای خود را در پرتو نگرشی عقلانی، بپژوهند.
اما کارهای پژوهشی عمده‌ای که چند آدم معدود دربارهٔ سینمای ایران شکل داده‌اند، بیشتر در مرحلهٔ سندسازی برای این سینما قرار دارند. درحقیقت محصول این پژوهش‌ها، سندهای دسته‌بندی‌شده و منابعی هستند مثل فیلم‌شناسی‌ها و کتابشناسی‌های سینمای ایران (به‌همّت حمید شعاعی که پیشگام این عرصه‌ها بود و پس از او عباس بهارلو و مسعود مهرابی که این راه را جدی‌تر و دقیق‌تر دنبال کردند) که به کار هر پژوهشگر یا نویسنده‌ای می‌آیند که بخواهد سینمای ایران را بپژوهد یا دربارهٔ آن بنویسد. هرچند که منابع تحلیلی‌تر و پژوهش‌های قابل استناد در تاریخ سینمای ایران هم باز متعلق به همین نام‌ها ــ به اضافهٔ یکی دو چهرهٔ منفرد دیگر مانند محمد تهامی‌نژاد است.[ii]
کتاب صد سال اعلان و پوستر فیلم در ایران را باید اثری دانست به دنبال کارهایی از آن دست که در بالا اشاره شد، و در ادامهٔ چند کارِ پیشینِ مهرابی مثل کتابشناسی سینمای ایران،[iii] فرهنگ فیلم‌های مستند،[iv] و بالاخره پوسترهای فیلم (۱۳۷۱ – ۱۳۰۵)[v] که می‌توان آنرا نسخهٔ اولیهٔ کتابِ حاضر دانست. کتابِ تازه نسبت به نسخهٔ پیشین دامنهٔ تاریخیِ وسیع‌تری را پوشش داده و نمونه‌های بسیار بیشتری را در بر می‌گیرد؛ نسخهٔ قدیمی مجموعهٔ ۱۲۰ پُستر از سینمای ایران بود و نسخهٔ کنونی بیش از ۶۰۰ اعلان و آگهی و پُستر را در خود جای داده است. نسخهٔ کنونی از یکسو تا سال ۱۳۹۰ پیش آمده و پُسترهایی از سال ۹۰ سینمای ایران هم در مجموعه قرار گرفته‌اند، و از سوی دیگر تا سال ۱۲۸۶ عقب رفته و آگهی‌ها و اعلان‌هایی از دوران پیش از پُسترسازی را در معرض دید قرار داده، دورانی که هنوز در سینمای ایران فیلمی ساخته نمی‌شد و فقط فیلم‌های خارجی در سالن‌ها نمایش داده می‌شدند. این بازهٔ تاریخی جذاب‌ترین بخش نسخهٔ کنونی است چون نمونه‌های تا به حال ندیده و کم‌دیدهٔ بسیاری را برای اولین بار یکجا گرد آورده. با تماشای این آگهی‌ها و اعلان‌ها درحقیقت پیش‌تاریخِ سینمای ایران ــ و همزمانْ سال‌هایی پُرتب‌وتاب از تاریخ ایران ــ را مرور می‌کنیم. این بخش از کتاب را می‌توان در زمینهٔ مفصل‌تری قرار داد که با کتاب روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه[vi] فراهم آمده. در کتاب روزشمار (که باید به طور مجزا و در متنی مستقل مورد بررسی قرار گیرد) متن کامل تمام آگهی‌ها، یادداشت‌ها و خاطراتی که در فاصلهٔ سال‌های ۱۲۷۶ تا ۱۳۰۴ در مورد سینمای ایران در مطبوعات به چاپ رسیده، گردآوری شده. نمونهٔ آگهی و اعلان‌های صد سال اعلان و پوستر... می‌تواند به متن‌های روزشمار... ذهنیتی تصویری‌تر ببخشد. از بازیِ روزگار این هر دو کتاب در یک سال (۱۳۸۹) منتشر شده‌اند.
پوسترها... و صد سال اعلان و پوستر... هردو فاقد تعدادی از پُسترهایی‌اند که به لحاظ حفظ تداوم تاریخی و کلیت پژوهشی می‌بایست چاپ می‌شدند اما بنا به دلیلِ معلوم امکان چاپ نداشته‌اند و به هر حال این مسئله جزء نقاط ضعفِ کار است ــ هرچند اجتناب‌ناپذیر.  نسخهٔ کنونی گرچه به‌مراتب کامل‌تر از نسخهٔ قدیمی است، اما برخی پُسترها در نسخهٔ قدیمی هست که در نسخهٔ فعلی نیست و از این لحاظ کتاب اول را می‌توان تاحدودی مکمل دومی دانست. نمونه‌های انگشت‌شمار دیگری از پُسترهای فیلم پیش از انقلاب را که در این دو کتاب نیامده‌اند، می‌توان در جلد یکم فیلمشناخت سینمای ایران سراغ گرفت.
بر کتاب پوسترها... علاوه بر خودِ گردآورنده، آیدین آغداشلو  و مرتضی ممیز مقدمه نوشته‌اند که مقدمهٔ ممیز به خاطر روایت تاریخی‌ای که از تحول برخی واژگان کلیدی عرصهٔ پُستر فیلم (مثل «پلاکات» که بعداً پلاکارد شد و «پُستر» که بعداً پوستر شد!) در طول تاریخ این رشته ارائه می‌کند، همچنان جذاب و خواندنی‌ست. مقدمهٔ مهرابی بر صد سال اعلان و پوستر... را که در آن به تاریخچهٔ پُسترسازی سینمایی از آغاز تا به الان می‌پردازد، می‌توان بازنویسی و کامل‌شدهٔ مقدمهٔ او بر پوسترها... دانست. این مقدمه به مخاطبی که با تاریخچهٔ پُسترسازی سینمایی در ایران آشنایی ندارد، چشم‌انداز و زمینهٔ مناسبی می‌دهد، ضمناً ارزیابی واقع‌بینانه‌ای هم از حاصل و دستاوردهای پُسترسازی در سینمای ایران دارد.
اما مرورِ صد سال پُسترسازیِ سینمای ایران ــ متأسفانه ــ چندان شوق‌انگیز نیست. درحقیقت با ورق زدنِ صد سال اعلان و پوستر... تاریخِ عدم وجودِ پُستر در بخش قابل توجهی از تاریخِ این سینما را ورق می‌زنیم. نگاهِ تطبیقی در اینجا می‌تواند یاریگرِ ما باشد. پُسترهای سینمای کلاسیک هالیوود حالا دیگر جزئی از خاطرهٔ بصریِ جمعیِ دوستداران سینما در سراسر جهانند. این پُسترها (که اتفاقاً بسیاری از آنها متعلق به آثار تجاریند) به یک سلیقهٔ عمومیِ تمیز و زیبا شکل داده‌اند. در مقابلْ پُسترهای سینمای تجاریِ ما، اغلب زشتند و بدسلیقه، همانطور که خودِ این فیلم‌ها نیز اغلب چنین بودند و هستند. اگر سینما و پُسترهای سینمایی هر دوره را جزئی از هویتِ بصریِ آن دوره به حساب بیاوریم، با مرور صد سال اعلان و پوستر... می‌توانیم با استدلالی استقرایی، به این نتیجه برسیم که در بخش قابل توجهی از تاریخ معاصرمان هویتِ بصریِ آنچنان غنی و زیبایی نداشته‌ایم. یا شاید به این فکر کنیم که اساساً نسبت به تصویر و هویت بصری تا چه حد خودآگاه بوده‌ایم و آیا در تمام این سالیان، روندها و تلاش‌هایی برای غنا بخشیدنِ به این هویت در کار بوده‌اند؟
مسئله اما، فقط به پُسترهای تجاری ختم نمی‌شود. جریان پُسترسازیِ هنری در سینمای ایران هم نیازمندِ نگاهی انتقادی است. شکی در این نیست که ورود چهره‌های دانشگاهی و آگاه به «گرافیک»، مثل مرتضی ممیز، فرشید مثقالی و دیگران، در عرصهٔ پُسترسازیِ سینمای ایران تحولی جدی ایجاد کرد. بسیاری از اصولِ بدیهیِ گرافیک تازه در کار این افراد بود که مورد توجه قرار گرفت، و در برخی موارد مانند لوگوهای منحصربه‌فردی که مرتضی ممیز برای هر فیلم طراحی می‌کرد، نتایج درخشانی به بار آورد. اما این آثار در مجموع چقدر سینما را به عنوان یک پدیدهٔ مدرن شهری بازنمایی می‌کنند؟ به عبارت دیگر این پُسترها تا چه حد خود را واقعاً پُسترِ فیلم معرفی می‌کنند و نه مثلاً طرح جلد کتاب یا صفحهٔ موسیقی و نوار کاست؟ این مسئله در سال‌های پس از انقلاب هم ادامه یافت و بخصوص در مجموعهٔ پُسترهایی که طی سالیان برای جشنوارهٔ فیلم فجر طراحی شده‌اند (و البته جایشان در این کتاب خالی است،) خود را به‌خوبی نشان می‌دهد؛ در این پُسترها اغلب جز دندانه‌های نوارِ فیلم، از سینما و نسبتِ عمیقاً مادّیش با جهانِ بیرون، نشان دیگری نیست و پُسترها بیشتر حال‌وهوایی «عرفانی!» را منعکس می‌کنند. یا اینکه سینما همچون یک پدیدهٔ مدرن شهری چقدر در پُسترهای ــ حتی متفاوت ــ سینمای ما قابل ردگیری است. اما در این میان کسی هست که پُسترهایش حال‌وهوایی سینمایی و مدرن دارند و علی‌رغم اینکه در مقام فیلمساز تعدادی از مشهورترین فیلم‌هایش را خارج از شهرها ساخته، نشانه‌های شهری هم در پُسترهای او به‌خوبی مشهودند: عباس کیارستمی! کیارستمی را به گواه پُسترهایی که برای فیلم‌های خودش و دیگران طراحی کرده باید یکی از مهم‌ترین طراحان پُسترِ سینمایی در ایران ــ و شاید بهترینِ آنها! ــ دانست. چنانکه مهرابی به‌درستی در مقدمه‌اش اشاره کرده، حتی پُسترهایی هم که دیگران برای آثار کیارستمی طراحی کرده‌اند، باز ردّ و نشانی از سلیقهٔ بصری و گرافیکیِ خود کیارستمی دارند. شاید دلیل اصلیِ گیراییِ پُسترهای کیارستمی این است که آنها به‌سادگی می‌خواهند پُستر فیلم باشند و نه اثر هنری! می‌خواهند پُستر فیلم باشند و نه نماد «هویت ایرانی»!
صد سال اعلان و پوستر... (با امید اینکه روزی امکان نمایش بخش‌های نیامده در کتاب هم فراهم باشد) می‌تواند آغازِ راه مطالعهٔ جدی دربارهٔ پُسترهای سینمای ایران و همچنین هویت بصریِ ما در دوره‌های مختلف باشد. اما هر مطالعه و پژوهش جدی در این زمینه، نمی‌تواند گریزی از بررسیِ تطبیقی داشته باشد. ما فقط هنگامی می‌توانیم ارزیابی درستی از کیفیت و وضعیت پُسترسازی سینمایی خودمان در دوره‌های مختلف داشته باشیم که آنرا در نسبت با جریان‌های جدی و زندهٔ پُسترسازیِ سینمایی در جهان بسنجیم.
هرچند که فراهم آوردنِ این اسناد و در دسترس قرار دادنِ این منابعِ تدوین‌شده برای پژوهش در سینمای ایران هیچگاه منجر به پدید آمدن پژوهش‌های جدی پس از خود نشده‌اند، اما چاره‌ای هم جز امیدواری به تحققِ این اتفاق نداریم. فعلاً می‌توان به همین دل خوش کرد که بخش قابل توجهی از تاریخ پُسترسازیِ سینماییِ ما، حالا در قالب کتابی پاکیزه و خوش‌چاپ منتشر شده، و با این دلخوشی به انتظارِ «اتفاق»های دیگر نشست!

این متن قبلاً در فصلنامه‌ٔ فیلمخانه (بهار و تابستان ۹۲) منتشر شده است.   




[i] گفتگو با فرخ غفاری، ستاره سینما، ۱۴ بهمن ۱۳۴۳؛ این حرف را خبرنگار مجلهٔ ستاره سینما از قول هوشنگ کاووسی، و در پاسخ به فرخ غفاری می‌گوید که معتقد است ذکر اسامی و مشخصات فیلم‌های سینمای ایران می‌تواند بعداً به عنوان منبعی در تدوین تاریخ سینمای ایران استفاده شود. نگارنده به اصلِ این گفتگو دسترسی نداشته و آنرا از مقدمهٔ عباس بهارلو بر کتابش، فیلمشناخت ایران (فیلمشناسی سینمای ایران، ۱۳۵۷ - ۱۳۰۹)، قطره، ۱۳۸۴، نقل کرده است.
[ii] در اینجا صرفاً پژوهش‌های فارسی‌زبان در مورد سینمای ایران مد نظر بوده و پژوهش‌های غیرفارسی‌زبان، حتی آنها که نویسندگانی ایرانی داشته‌اند، لحاظ نشده است.
[iii] مسعود مهرابی، کتابشناسی سینما در ایران از آغاز تا ۱۳۷۹ (تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، ۱۳۸۰).
[iv] مسعود مهرابی، فرهنگ فیلم‌های مستند سینمای ایران از آغاز تا ۱۳۷۵ (تهران: دفتر پژوهشهای فرهنگی، ۱۳۷۵).
[v] مسعود مهرابی، پوسترهای فیلم: تاریخ سینمای ایران ۱۳۷۱ - ۱۳۰۵ (تهران: انتشارات راد، ۱۳۷۱).
[vi] عباس بهارلو، روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه (تهران: مؤسسه تألیف، ترجمه و نشر آثار هنری «متن،» ۱۳۸۹).

۱۳۹۲ آذر ۲۷, چهارشنبه

ناجورها: همخوانش سه اثر علی مصفا از خلال پلّه آخر


خسرو، لرزان و روان و کِیف‌کنان، با چشمانِ بسته بر سر اِسکِیتش، در سرازیری سُر می‌خورد ــ انگار این بازی و لذّتی باشد که از خیلی وقت آرزویش را داشته ــ و آهنگ حرکتش با آوازِ حسینعلی‌خانِ نکیسای تفرشی همخوان می‌شود ــ بله! نکیسا اهل تفرش بود، اتفاقاً برادر اسماعیل مصفّا بود که او هم صدای خوشی داشت و پدرِ مظاهر مصفّا بود، مظاهر مصفّا را هم که لابد می‌شناسید! اما این صدای خوش به خسرو ارث نرسید که این خودش یک حکایت دیگر است. ــ برگردیم به خسرو که بر سر اسکیتش می‌لرزد و پایین می‌رود. راستی حتماً می‌دانید که نکیسا در آن آوازِ به یادگار مانده غزل سعدی را می‌خواند که «مرا تو جان عزیزی و یار محترمی.» حالا وقت بازی است. چرا حالا؟ چون خسرو از مرگ قریب‌الوقوعش باخبر شده و تصمیم گرفته تا پیش از مرگ کمی هم بازی کند!
بگذارید به چند سال پیش از ساخته شدنِ پلّه‌ی آخر بازگردیم، به داستان کوتاه عروسی نکبتی،[i] نوشته‌ی علی مصفّا که در ماهنامه‌ی هفت به چاپ رسید. آن داستان هم مثل پلّه‌ی آخر راویِ اول‌شخص داشت و راوی‌اش برای خودش یک بازی داشت:

... می‌خواستم کِیفم را بکنم، سرم را به شیشه بچسبانم، چرت بزنم و کله‌ام قار و قار کند و بلرزد، گردنم کج بشود. سرم پایین بیفتد و ناگهان از خواب بپرم و ببینم که آب دهانم تا روی چانه پایین آمده و قلبم تاپ تاپ می‌کند، دوباره آب دهانم را بالا بکشم، چشمانم را ببندم و طعم فلزی آب دهانم را مزه‌مزه کنم و دوباره چرت بزنم دوباره... بچه‌تر که بودم همیشه توی اتوبوس همین کار را می‌کردم. ... گذشت زمان قابل درک نبود و بعد یکباره در اوج یکجور کیف و هیجان به خود می‌آمدم و متوجه اطرافم می‌شدم و در آن لحظه همه‌چیز به حدی برایم غریب و جدید می‌آمد که انگار یکدفعه وارد کره‌ی دیگری شده باشم.
هر دو راوی دوست دارند خودشان را از دنیای اطرافشان بکَنند و واردِ آن دنیایی شوند که برای خود ساخته‌اند، انگار همزمان که در این دنیای عینی حضور دارند، بیرونِ آن ایستاده‌اند. عروسی نکبتی با گرفتار شدن راوی در مجلس عروسیِ یکی از دوستانش آغاز می‌شود. از یک طرف می‌خواهد از شرّ مجلس خلاص شود و از طرف دیگر باید تا آمدن عروس و داماد صبر کند. راوی با نوعی فاصله انداختن میان دنیای درونی خودش و محیط عروسیْ فضایی دوگانه می‌سازد که دو بعد آن همزمان هم از هم جدایند و هم به یکدیگر راه دارند؛ همان کیفیتِ درخودفروفتگیِ میان جمع، انگار از پشت یک پنجره نظاره‌گر بیرون باشی.

... به مردک پرچانه‌ی بغل‌دستم و خودم و دوست بچگی‌ام رضا و همه‌ی میهمان‌ها عروسی که گوش تا گوش با چشم‌های وغ‌زده نشسته بودند و دست می‌زدند و بی‌صبرانه منتظر ظهور عروس و داماد بودند، مثل تماشاچی‌های مسابقه‌ی بوکس یا کشتی که دور رینگ می‌نشینند و در کمال بی‌شرمی حریفان را تشویق می‌کنند که زودتر به جان هم بیفتند و یکدیگر را لت‌وپار کنند. خود پوفیوزم هم جزو آنها بودم و دست می‌زدم، وقتی همه دست می‌زنند باید دست زد، شرق‌شرق، شورق‌شورق، های‌های، هوی‌هوی.
این تقابلِ دوگانه‌ی فضای ذهنیِ راوی و مجلس عروسی در داستان را می‌توان با فصل ورود امین به خانه‌ی خسرو پس از مرگش در فیلم مقایسه کرد. این فصل از فیلم البته اقتباسی از صفحات ابتدایی مرگ ایوان ایلیچ و حاضر شدن دوست ایوان ایلیچ پس از مرگش در منزل او، آمدن پای چنازه‌اش و دیدار با همسرش هم هست، اما اتمسفر حاکم بر آن همان پرداخت دوگانه‌ی فصل عروسی در داستان را، به‌شکلی خیالی‌تر، به یاد می‌آورد. البته در اینجا چون خسرو که خودْ راوی است مرده، دوربین با بدن امین (همان دوستِ پزشک خسرو و لیلی که برگشته و با مادرش زندگی می‌کند) همراه می‌شود، اما در‌حقیقت در جهان خسرو به سر می‌بریم؛ تبدیل ناگهانیِ سوگواری به پایکوبی، حاصل بازیِ خسرو با فضای بیرونی است. اما همچنان انگار کل آن فضا را چه زمانی که ماتم‌گرفته است و چه در زمانی که تبدیل به مجلس پایکوبی می‌شود، از پسِ یک دیوار نامرئی می‌نگریم.



رشته‌ی اتصالات را در اینجا داشته باشید تا از عروسی نکبتی چندسالی برویم جلوتر و برسیم به اولین ساخته‌ی بلند علی مصفّا، سیمای زنی در دوردست؛ در این فیلم نسبت به دو اثر دیگر بازی نقشی کلیدی‌تر دارد و درحقیقت بنیان داستانِ اثر را شکل می‌دهد. زنی می‌خواهد قرص بخورد و خودکشی کند، اما پیش از خودکشی با ریختن تاس، شماره‌تلفنی تصادفی را می‌گیرد (که همان شماره‌ی احمد است) و با پیغام گذاشتن روی پیغام‌گیر ناشناس قصدش را بیان می‌کند و نشانی خانه‌اش را هم می‌دهد. احمد بعد از چند ساعت تأخیر به خانه زن می‌رود و آنجا با زنی مواجه می‌شود که خود را دوستِ زنی که تماس گرفته معرفی می‌کند. آنها با هم به دنبال زن می‌گردند؛ در طول فیلم احمد متوجه می‌شود که این بازی زن بوده و او همان کسی است که تماس گرفته، اما به بازی ادامه می‌دهد. بخش قابل توجهی از فیلم به شب‌نوردیِ این‌دو در خیابان‌های خلوت شهر می‌گذرد. شهر، راستی شهر! هم در داستان و هم در دو فیلم شهر با خیابان‌ها، محله‌ها و ساختمان‌هایش حضور دارد: اتوبوس‌سواریِ راوی در عروسی نکبتی، ماشین‌سواریِ زن و احمد در شب، و گشت‌وگذار خسرو در محله‌های قدیمی تهران.
سیمای ... برخلاف دو اثر دیگر راوی اول‌شخص ندارد و سوم‌شخص روایت می‌شود (اما نمی‌توان روایتش را به‌راحتی دانای کل نامید.) درحقیقت راویِ اول‌شخص در اینجا در قالب دو شخص (زن و مرد) تقسیم شده است. برای همین شاید نتوان فضای دوگانه‌ی پیش‌گفته را ــ به‌راحتیِ دو اثر دیگر ــ به این اثر هم تعمیم داد، اما می‌توان حدس زد که این زن و احمد هم آدم‌هایی از جنس راویان دو اثر پیشین‌اند. البته می‌توان به فصل‌هایی اشاره کرد که به برساختنِ این دوگانگی در فضا نزدیک می‌شوند:
ـ زن و احمد در یک تالارِ خالی نمایش نشسته‌اند و زن می‌گوید: «از اینکه اینهمه آدم اینجا نیستن حس خوبی بهم دست میده.»
ـ احمد خواسته و ناخواسته همراه زن وارد مراسمی می‌شود که در یک خانه‌ی نیم‌متروکِ قدیمی در حال برگزاری است. احمد با گشتن توی بخش‌های مختلف خانه کم‌کم از محیط پیرامون جدا می‌شود؛ این وضعیف با تماشای فیلمی قدیمی از صحبت‌های یک خواننده‌ی افغان و به دنبال آن آوازخوانی او تشدید می‌شود، گویی این فیلم یا صدا او را به گذشته‌ای دور متّصل کرده.    
اتصال به گذشته؛ تمام شخصیت‌های اصلیِ هرسه اثر ــ بخصوص دو راوی و احمد که شخصیت محوری سیمای ... است ــ تعلقات جدی به گذشته‌ دارند، گذشته‌ای که می‌توان گفت همچون یک تروما خود را نشان می‌هد. در سیمای ... احمد بعداً اعتراف می‌کند که زمانی آن خواننده‌ی افغان را دوست داشته، و در شبی که او خودکشی کرده بوده، برای رساندنش به بیمارستان چندان هم عجله‌ای به خرج نداده. اینْ تکرارِ کمی تغییریافته‌ی داستانِ راوی در عروسی... است؛ او از صبحِ همان شبی که به عرسی رفته به دوستش فکر می‌کند، از عروسی هم می‌زند بیرون تا برای دوستش شکلات بخرد و به خانه‌اش برود، حتی تا پای در خانه‌ی او هم می‌رود، اما زنگ نمی‌زند. و در این میان خاطره‌ی شبی را به یاد می‌آورد که دوستش خودکشی کرده بوده، و او نجاتش داده و رسانده بودش به بیمارستان. اما این‌بار:

شاید اگر ایندفعه را بی‌خیال باشم بهتر باشد. یعنی کاری را که به دلم افتاده نکنم. شاید بهتر باشد. اتفاقی می‌افتد؟ حتماً، حتماً اتفاقی می‌افتد یا اتفاقی که ممکن بود بیفتد نمی‌افتد. چه فرقی می‌کند؟ برای من به گمانم هیچ.  
درست است که هردوی آنها دوستانشان را رها کرده‌اند، اما از خاطره‌ی آنها رهایی ندارند و جرقه‌هایی کافی است تا آن خاطرات باز فراخوانده شوند. خسرو هم اتصالات چندگانه‌ای به گذشته دارد، از اسکیت‌سواری و چادر گلدار مادرش گرفته، تا خانه‌ی تفرش و همبازی‌های دوران کودکی. اما مهمتر از همه آنجاست که در مراسم سال مامان‌جون لیلی را از شنیدن یک آواز قدیمی منقلب شده می‌یابد (اقتباسی از همان «موسیقی گنگ»ِ معروفِ داستان مردگان) و به دنبالش لیلی ماجرای عشقی قدیمی در تفرش را برای او بازگو می‌کند (همچنان اقتباس از مردگان.) آواز قدیمی لیلی را به خاطره‌ی گذشته وصل می‌کند، اما صدای خوشی که اجداد خسرو در آوازخوانی داشته‌اند، به او ارث نرسیده.
یکی از اصلی‌ترین دلایلِ ایجاد فضای دوگانه میان شخصیت‌های اصلیِ این آثار و محیط پیرامونشان به دلیل همین اتصال به گذشته است. حضور مدام چیزهایی از گذشته که ــ خودآگاه و ناخودآگاه ــ دنیای ذهنی شخصیت‌های را به سمت خود می‌کشند و آنها را از زمان حال و محیط پیرامون دور می‌کنند. خسرو می‌گوید: «من آدم ناجوریم؛» شاید این بهترین توصیف برای شخصیت‌های اصلیِ این سه اثر باشد، آدم‌های ناجوری که با آدم‌ها و محیط پیرامونشان راحت جور نمی‌شوند. تعلق خاطر خسرو به معماریِ تهران قدیم ــ شاید هم نه آنقدرها که فکر می‌کنیم قدیم ــ گذشته از بُعد زیبایی‌شناختی‌اش، به این دلیل هم هست که نمی‌تواند با ساختمان‌های حالا، حتی آنهایی که خودش ساخته ــ جز خانه‌ی خودش ــ جور باشد. خود این ساختمان‌ها و بافت قدیمِ باقیمانده هم در نسبت با معماری امروزی تهران ــ اگر اصلاً معماری‌ای در کار باشد ــ ناجور محسوب می‌شوند، خانه‌‌ی پدری که احمد در سیمای ... دارد می‌کوبدش هم ــ او هم مثل خسرو معمار است ــ یکی از همین ناجورهاست. ضمناً این ساختمان‌ها بیانگر بعد دیگری از آن نوستالژی و تعلق به گذشته نیز هستند. نکته‌ی مهم در اینجا این است که این تعلق و نوستالژی، رنگ یک نوستالژیِ کلیِ مبتذل و بی‌شکل به خود نمی‌گیرد که اساساً میل دارد گذشته‌ها را زیبا ببینید و امروز را زشت. تعلقات شخصیت‌ها پیچیده و شخصی است، شاید به همین خاطر است که میزان نزدیکی ذهنیِ مخاطب به دنیای این سه اثر، نقش مؤثری در میزان خوش‌آمد یا دوست نداشتن این آثار دارد.
راوی عروسی نکبتی در پایان نه به دوست قدیمی‌اش می‌رسد و نه به مجلس عروسی، وقتی برمی‌گردد که مجلس تمام شده است. شاید اینکه این‌بار، برخلاف بارهای گذشته می‌تواند در پایان کار غلام دیوونه ــ باز هم شخصیتی متعلق به گذشته و دوران کودکی ــ را ماچ کند، کمی بار سنگین گذشته را سبک کند، ما تأثیر این اتفاق هم چیزی بیشتر از بازیِ توی اتوبوس نیست، هردو گریزگاه‌هایی کوتاه و مقطعی‌اند. در سیمای ... وضعیت متفاوت‌تر است؛ اینجا، همینکه ماجرای خودکشی دوستِ قدیمی این‌بار به‌شکل بازی تکرار می‌شود و زن واقعاً خودش را نکشته، از بار ترومای آن اتفاق می‌کاهد و احمد را به تجربه‌ای تازه، اما گریزا، امیدوار می‌کند. در طول فیلم هم احمد و هم زن به رهایی نزدیک می‌شوند و باز از آن فاصله می‌گیرند. شاید زن هم به اندازه‌ی احمد با گذشته‌اش درگیر باشد، اما دست‌کم هنوز بیشتر از به بازی امیدوار است: احمد مدتی خواب نمی‌دیده و برای همین می‌رود پیش دکتر، اما زن در خواب‌هایش پرواز می‌کند:

من بیشتر از همه پروازو دوست دارم. خیلی‌ام وارد شدم؛ هر شب که دلم بخواد پرواز می‌کنم. انگار که روحت از بدنت جدا بشه. خیلی کیف داره.
احمد محافظه‌کارتر از آن است که از لب بام بپرد، اما زن می‌پرد و چیزیش هم نمی‌شود. درنهایت در سکانس پایانی است که رهاییِ توأمان برای هردویشان ممکن می‌شود، دوربین می‌ماند پشت پنجره، احمد می‌رود بیرون توی کوچه پیش زن و با هم در امتداد کوچه دور می‌شوند. رهایی، اما در معرضِ تهدیدِ مدامِ اینکه آنها در خوابِ دیگری هستند و اگر او دیگر خواب نبیند، آنها هم شاید دیگر با هم نباشند.


خسرو فکر می‌کند عشقش لیلی، دیگر او را دوست ندارد. او به همان اپی‌فنی می‌رسد که گابریل در مردگان رسیده بود. اما لیلی فقط عشق خسرو نیست، تنها داشته‌ی او از گذشته هم هست. او صدای خوش را به ارث نبرده، خانه‌ی تفرش را فروخته و خیلی از بازی‌های کودکیش را نکرده. فقط لیلی است که هم در گذشته‌ی او بوده و هم حالا متعلق به اوست. حالا دارد لیلی را هم از دست می‌دهد. مواجهه‌ی خسرو با مرگ آن روی سکه‌ی هراس از دست دادنِ لیلی است، و البته آن لحظه‌ی مهمِ خودآگاهی. از این منظر پلّه‌ی آخر به در جستجوی زمان ازدست‌رفته شبیه می‌شود. مرگ‌آگاهی هم برای مارسل پروست و هم برای راوی کتاب، بازیابیِ زمان ازدست‌رفته را رقم می‌زند. بازیابیِ زمان گذشته نه برای بازگشت به آن، که برای یافتنِ دریچه‌ای به آینده. خسرو قدم به قدم دست به بازیابی گذشته می‌زند: اسکیت‌سواری، چادر گلدار، نوار موسیقی، مشت زدن به صورت همکلاسی قدیمی و... اما اینها همه اگر منجر به بازیافتنِ لیلی نشود هیچ است. اما لیلی در روایت خطی بازیافتنی نیست؛ پایان روایت خطی مرگ خسرو و از دست دادنِ زندگی و لیلی است. پس راه چاره آغاز یک بازی تازه است: بهم زدن نظمِ خطی زمان و روایت. مثل یک پازل قطعات درهم‌ریخته که باید اینقدر قطعه‌ها را بالا و پاییین و چپ راست کنی تا به بالاخره همه‌چیز سر جای خوش قرار بگیرد، خسرو باید اینقدر توالی زمانی را جابه‌جا کند و اینقدر دوباره و دوباره روایت کند تا تغییرات کوچک (تکرار هیچ فصلی در فیلم مشابه نمونه‌ی قبلی‌اش نیست) منجر به تغییر بزرگ شود، یعنی بازیافتنِ عشق لیلی. در این بازی مردگان جویس هم فرجام دیگری می‌یابد؛ خسرو به خاطر می‌آورد که آنچه لیلی تعریف کرده قطعه‌ای از داستانی ــ مردگان ــ بوده که خودش هم آنرا خوانده. حالا لیلی در داستان فیلمی که قرار است یک روایت تازه باشد، باید اینقدر بخندد و صحنه تکرار شود تا جایی هم برای خسرو و امین در این روایت باز شود. پایان فیلم هم بازیابیِ عشقِ لیلی برای خسرو است و هم بازیابیِ جمع سه‌نفره‌ای که آنها را به تفرش (گذشته) متصل می‌کند. این امیدوارانه‌ترین و رهایی‌بخش‌ترین پایان در میان سه اثر است.
همانطور که در پایان بازیابی جمع سه‌نفره رقم می‌خورد، خودِ پلّه‌ی آخر هم عروسی نکبتی و سیمای زنی در دوردست را تکمیل می‌کند. تلاش این متن بر این بود تا ــ هرچند خیلی فشرده ــ نشان دهد که چطور پلّه‌ی آخر بیش از آنکه اقتباسی از مردگان و مرگ ایوان ایلیچ باشد ادامه‌ی راهی است که مصفّا با دو اثر پیشینش آغاز کرده. دو داستانی که فیلم با نگاهی به آنها ساخته شده، درحقیقت موقعیت‌هایی را در اختیار سازنده قرار می‌دهند تا مایه‌هایی را که در آثار پیشینش شکل داده دنبال کند و آنها را گسترش دهد.
***
به‌شخصه خود را همچنان به سیمای ... نزدیکتر احساس می‌کنم و آنرا تجربه‌ای فوق‌العاده کمیاب در سینمایی می‌بینم که تا این حد از ʼخیالʻ و ʼجادوی قصهʻ تهی است. پلّه‌ی آخر گرچه روایتی غیرخطی و درهمریخته دارد، نسبت به سیمای ... اثری محافظه‌کارتر است. مصفّا در این فیلم نسبت به قبلی یک پله پایین آمده، اما دو پله هم بالا رفته؛ با فیلم دوم او به میزانی خیلی بیشتر از پیش نشان داده که می‌توان قالب‌هایی را برای جا دادنِ جهان شخصی در بدنه‌ی عمومی سینما ــ حتی در ایران ــ پیدا کرد. اگر سیمای ... در تک‌افتادگی‌اش ارزشمند بود، این دومی را نباید همچون آن‌یکی به لحاظ مجزا بودن و ʼمستقلʻ بودن از بدنه‌ی سینما ارزش گذاشت، بلکه اتفاقاً باید بر تلاشش برای تحمیلِ خود به بدنه‌ی سینما صحه گذاشت.



اين نوشته پيش از اين در فصلنامه‌ی فیلمخانه (شماره‌ی ۴و۵) به چاپ رسیده است.



[i] علی مصفّا، «عروسی نکبتی،» هفت، ۳ (۱۳۸۲)، ۳۵ - ۲۸